تبليغاتX
مسجد حضرت رسول اعظم ص--واحد شهدا
درس اخلاص

یکی از بازماندگان جنگ چنین نقل میکند:روزی شهید(عبدالحمید صالح نژاد) را دیدم که قبل از عملیات فاو در صبح خیلی زود و در هوای سرد اوایل بهمن ماه در آب شنا میکرد...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید عبدالهی در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


امام مظلوم(شهید مسموم)

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید عبدالهی در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


چرا سوریه؟

چرا بی بی جیغ به جای نشان دادن ظلمهای آل سعود و... نا آرامی در سوریه را علم کرده


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید عبدالهی در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


اینجاست که تصویر گویاتر از نوشته های بغض دار است...


برچسب‌ها: شهید احمدی روشن, شهدای هسته ای, جهادعلمی, شهیدعلم وفناوری, عکس شهدا


 

نوشته شده توسط امیرافتخاری زاده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


مراسم عروسی نمونه


حاج همت در مراسم عقدش با همان لباس سپاهيش حاضر شده بود، لباسي كه به
لباس ساده همسرش هم خيلي مي آمد! گفتند هيچ بريز و بپاشي نداشتيم و مجلس
را، خلاف رسمي كه در اقواممان بود، با صلوات و مديحه سرايي گذرانديم.

محمد جهان آرا براي همسرش سنگ تمام گذاشت، جايي كه براي عقد انتخاب كرده
بودند، خيلي گران درنيامده بود. همسرش را كنار مزار برادر شهيدش عقد كرد.
مصطفي چمران، دختر پولدار و مرفه لبناني را شيفته خود كرده بود؛ بايد
هديه ارزشمندي سر عقد به او مي داد، رسم لبناني ها بود. بايد هديه اي مي
داد كه شايسته او باشد. هديه مصطفي يك شمع بود...

اسماعيل دقايقي مراسم عروسي اش را با كت و شلوار قرضي برادرش گذراند. آن
روزها همه، شب عروسي برنج و خورش مي دادند، اما اسماعيل دم پختك را بيشتر
دوست داشت!

حميد باكري كه هيچ راه نفوذي براي دنيا باز نگذاشت. حتي از هيچ كس كادو
هم نگرفتند، نمي خواستند چيزي تحميلي وارد زندگي شان شود.

محمد بهرامي كه از خانواده مرفهي بود، برايش مراسم ازدواج را حسابي مفصل
گرفتند. نه كه غذاها را رنگارنگ تر كنند، نه! فقط همه جا را پر از كبوتر
كردند. محمد هشتصد نفر از بچه هاي رزمنده و بسيجي را دعوت كرده بود!

مصطفي رداني پور اما مدعوين ويژه تري داشت. نگران بود كه آيا مراسم را در
شأن خود مي دانند كه دعوت را اجابت كنند يا نه.

همان شلوار نظامي و پيراهن شيري هميشگي اش را پوشيده بود، فقط خط اتوي
آنها تازگي داشت! مجلس پرشوري بود. بيشتر مهمانها رفقايش بودند، بچه هاي
جبهه يا همدرسان دوران طلبگي. حسابي هم مجلس را دست گرفته بودند.
-براي شادي روح آقا داماد صلوات!
صداي خنده و صلواتشان گوش آسمان را نوازش مي داد.
-براي سلامتي شهداي آينده صلوات!
مصطفي سرخ شده بود از خجالت.
-صحيح و سالم بري روي مين و سالم برنگردي، صلوات بفرست!
و صداي بلند صلوات اطرافيان....مصطفي دعوت نامه آقا و مادرشان را در چاه
عريضه انداخته بود... سحرگاه بعد از مراسم، در خواب به خواهرش گفته
بودند: «به مراسم ازدواج فرزندم مصطفي آمده ايم... اگر به مراسم او
نياييم به مراسم كه برويم؟»
معلوم بود كه مجلس را باب طبع حضرت گرفته اند...
ادامه دارد...
منبع:مريم ولايت - کیهان

ارائه :محمد پهلوانی


برچسب‌ها: مراسم عروسی, عروسی شهدا, کت وشلواربرای عروسی, سبک جدید مراسم عروسی, ازدواج شهدا


 

نوشته شده توسط امیرافتخاری زاده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت


انگار ما آدم نیستیم!

- پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!


عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:
اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
روش نوشت:
شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

« بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »
به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد

ارائه: محمد پهلوانی زاده


 

نوشته شده توسط امیرافتخاری زاده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت